سفره خالی
یاد دارم در غروبی سردسرد
می گذشت از کوچه مادوره گرد
داد میزد کهنه قالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
گرنداری کوزه خالی میخرم
اشک درچشمان باباحلقه بست
عاقبت اهی کشید ; بغضش شکست
اول ماه است ونان درسفره نیست
ای خداشکرت ولی این زندگیست
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید ; گفت :
آقا سفره خالی هم میخرید ؟؟
منبع:من یک افغانی ام

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۱ ساعت 20:1 توسط زینب خانوم
|